|
آواز شبانه غم
|
خاطره و گذشته
این روزها به گذشته زیاد فکر میکنم و انگار دلم برای گذشته ای که با هم داشتیم،تنگ شده است. می خواهم به خاطراتمان برگردیم و ببینیم چه روزهای خوبی داشتیم.این روز ها خیلی سخت و نا امید کننده است...
این عین جملاتی است که روی کاغذ نوشته بودی وکنار ظرف میوه گذاشته بودی.
مهربان!
در هر لحظه ،در هرچیز ودر هر حس آدمی همواره چیزهایی هست که در برابر دنیا مقاومت می کند.زیرا دنیا به طرز شگفت آوری دروغ ها و راستی های ما را افشا می کند.اما من به تو نزدیک نشده ام تا خالصی وناخالصی هایت را جدا کنم،می دانی چرا؟زیرا این هر دو همواره قدری آمیختگی ِ ازلی دارند،مثل گناه و بی گناهی.اما وقتی به کشف یکی از این ها ،یا به حقیقتی در درون دیگری می رسیم،لبخند می زنیم.زیرا در برابر آن واقعیت افشا شده تسلیم می شویم....
روزی کسی همچون سایه ای
تو یک روز در بهار می آیی و همه زندگی ات را تمام میکنی،و می آیی تا یک روز در یک بهار بمیری.
نمیدانی زیر باران مردن چه لذتی دارد.
خیس مردن مثل خیس به دنیا آمدن است.
تو از این دوتا اول دومی را تجربه میکنی.اما هنوز خیلی مانده است تا بیایی.اول باید دید از میان این همه آدم،چه کسی زودتر عاشق میشود.یعنی از همین حالا،زودتر از بقیه عاشق بشود ؛آن وقت میتوانی حدس
بزنی کی می آیی.
حالا باید منتظر بود.منتظر باز شدن یک پنجره وسرک کشیدن یک دختر که موهایش رامثل دختران قصه های بزرگ بافته و توری نازکی به رنگ ماه روی شانه انداخته است. حالا باید دید به کجا وبه چه کسی نگاه میکند.
کسی ازپیاده رو ِ روبرو میگذرد،کسی از ترس وعشق دست و پایش را گم کرده است. جوانی که برای یک لحظه می ایستد و ورق های سپیدی را که زیر بغل گرفته است،به عمد روی زمین میریزد،تا بعد به اندازه برداشتن ده برگ ، سرش را بالا بیاورد وبه دختر نگاه کند و...
----- lick
------ (بقیه داستان در ادامه مطلب)
دلم را به تو میدهم تا از آن شمعی بسازی وبا آن خانه ات را روشن کنی,قلبم را به تو میدهم تا از آن کاخی بسازی ودر آن زندگی کنی وتو عشقت را به من بده تا از آن ابدیتی بسازم و تا ابدیت در آن فنا شوم.
اگر براي تمام دنيا يک نفر باشي... براي يکنفر تو تمام دنيايي