|
آواز شبانه غم
|
تولدت مبارک مرضیه جان 
ترا چون حدیث وفا دوستت دارم
ترا چون نسیم صبا دوستت دارم
چو حل گشته ام در وجودت چو خون
ترا از من و ماجرا دوستت دارم
دوست ندارم که بگویم:دوستت دارم
دوست دارم بدانی، دوستت دارم
صمیمانه ترین سال ها را نثار روی چون گلستان تو می کنم امید آن دارم گل باشی عمر گل نداشته باشی،هر شب با قایق غم هایم اشکهایم برای یافتن تو تاانتهای ظلمت پارو می زنم تا به گوشی برسانم و بگویم :
دوستت دارم

... وقسم به ستاره ثریای نبوت.چون فرود می آید روزی هست که عدالت را اجرا نماید و قبرها زیر و رو شود،دریاها شعله ور شوند و وحوش محشورشوند و نامه اعمال ما تک به تک بررسی شود و آنوقت است که یاد کارهای خود در دنیای فانی و انتخاب زاد و توشه برای آخرت می افتیم که دیگر فرصتی نیست و تمام فرصت ها از دست ما فوت شده است...یک سال دیگه هم گذشت،خوب یا بدش بمونه .گذشت.امیدوارم زندانی و اسیر دنیا نشی...
..و براستی که تصور چنین روزی بسیار دشواراست..
(ببخشید دوستان عزیزم .چون مدرسه ها شروع شده خواستم فبل از شلوغی دفتر کتا بها تون تولد عشقم که روز سوم مهر هست رو بهش تبریک بگم. اینکار به اسم وبلاگ ما نمیخوره اما خوب چی میشه کرد که مرضی عزیزه؟؟ شما بگید..!!!!!)
نوشته ای به کجا می روم!
از من نپرس کجا می روم، نپرس کجا بودم...
من هرگز از آسمان آبی نمی پرسم که چرا آبی است و من به آبی آسمان اعتماد می کنم.
اما مهربانم، ما در شهرهایی به بزرگی و نا تمامی ترس ها و شادمانی هایمان زندگی می کنیم، شهرهای پر از شک و بی اعتمادی و دروغ هایمان که از سرچشمه پلیدی می آیند.ما در میان قیل و قال هایمان، در درون حرف هایمان ، رابطه هایمان،دیدار هایمان زندگی می کنیم.اما می پرسم،آیابه راستی زندگی می کنیم؟نه به گمانم، نه.
جایی که ما به راستی در آن زندگی می کنیم ، جایی نیست کهروز هایمان در آن می گذرد، بلکه جایی است که به چیزی امیدوار می شویم. از چیزی نومید و اندوهگین می شویم،بی آنکه بدانیم چرا.
مثل آواز خواندن و همراهی کردن آن است. وقتی که آدمی سرش را روی شانه عزیزی می گذارد یا به دیواری تکیه می دهد و با صدای گاه بلند و گاه آرام آواز می خواند ودرون یک زمزمه پر راز،افشا می شود ،با آنکه بداند چرا.
اما سر آغازهای زندگی همواره در این لحظات پدیدار می شوند و ما در میان این امید وناامیدی هاست که می توینیم چیز هارا به یکدیگر پیوند بزنیم.قلبمان را به یکدیگر،
چشم هامان به یکدیگر،
دست هامان را به یکدیگر،
اینجاست که هرکجا باشیم،همواره برای ساختن چیزی تازه درزندگی هستیم.
...!
هر یک از ما آدم ها،به "کجا" های خودمان می رویم و کسانی از ما این را نمی دانند.
خاطره و گذشته
این روزها به گذشته زیاد فکر میکنم و انگار دلم برای گذشته ای که با هم داشتیم،تنگ شده است. می خواهم به خاطراتمان برگردیم و ببینیم چه روزهای خوبی داشتیم.این روز ها خیلی سخت و نا امید کننده است...
این عین جملاتی است که روی کاغذ نوشته بودی وکنار ظرف میوه گذاشته بودی.
مهربان!
در هر لحظه ،در هرچیز ودر هر حس آدمی همواره چیزهایی هست که در برابر دنیا مقاومت می کند.زیرا دنیا به طرز شگفت آوری دروغ ها و راستی های ما را افشا می کند.اما من به تو نزدیک نشده ام تا خالصی وناخالصی هایت را جدا کنم،می دانی چرا؟زیرا این هر دو همواره قدری آمیختگی ِ ازلی دارند،مثل گناه و بی گناهی.اما وقتی به کشف یکی از این ها ،یا به حقیقتی در درون دیگری می رسیم،لبخند می زنیم.زیرا در برابر آن واقعیت افشا شده تسلیم می شویم....
روزی کسی همچون سایه ای
تو یک روز در بهار می آیی و همه زندگی ات را تمام میکنی،و می آیی تا یک روز در یک بهار بمیری.
نمیدانی زیر باران مردن چه لذتی دارد.
خیس مردن مثل خیس به دنیا آمدن است.
تو از این دوتا اول دومی را تجربه میکنی.اما هنوز خیلی مانده است تا بیایی.اول باید دید از میان این همه آدم،چه کسی زودتر عاشق میشود.یعنی از همین حالا،زودتر از بقیه عاشق بشود ؛آن وقت میتوانی حدس
بزنی کی می آیی.
حالا باید منتظر بود.منتظر باز شدن یک پنجره وسرک کشیدن یک دختر که موهایش رامثل دختران قصه های بزرگ بافته و توری نازکی به رنگ ماه روی شانه انداخته است. حالا باید دید به کجا وبه چه کسی نگاه میکند.
کسی ازپیاده رو ِ روبرو میگذرد،کسی از ترس وعشق دست و پایش را گم کرده است. جوانی که برای یک لحظه می ایستد و ورق های سپیدی را که زیر بغل گرفته است،به عمد روی زمین میریزد،تا بعد به اندازه برداشتن ده برگ ، سرش را بالا بیاورد وبه دختر نگاه کند و...
----- lick
------ (بقیه داستان در ادامه مطلب)
..:: کاش سرنوشت جز این مینوشت ::..
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه اما اون توجهي به اين مساله نميکرد
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست ، من جزومو بهش دادم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام
فقط "داداشي" باشم من عاشقشم ، اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
تلفن زنگ زد خودش بود گريه مي کرد دوست پسرش قلبش رو شکسته بود، از من خواست که برم پيشش نمي خواست تنها باشه من هم اينکار رو کردم وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود
آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد"
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم من عاشقشم اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره
ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم من عاشقشم اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
سالهاي خيلي زيادي گذشت به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود:
تمام توجهم به اون بود آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه من عاشقش هستم اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه
اگه خوشت اومد نظر یادت نره![]()