|
آواز شبانه غم
|
عشق
در ميان اين همه هياهو، هنوز صداي گامهاي الهه ي عشق در پس كوچه هاي شهرمان به گوش مي رسد وسايه نحيف و خسته اي كه با زانواني ناتوان به اين سو ان سو مي رود و چشماني منتظر كه به اميد يافتن گمشده اي فضاي خالي از نور را مي كاود و گمشده اي كه در بهاري ارين روز خدا روزنه اي آبي را به سوي تيرگي چشمان خواب آلود گشوده و درسكوت پائيزي ترين غروب تا آبي بيكران آسمان پركشيد .
هنوز گرمي نگاهي گلبرگهاي گلي را نوازش مي دهد و دستان بي قراري آرامش خوابهاي ياس آلوده را برهم ميزند و لبخندي سحر آميز قله هاي تيرگي را فتح مي كند ومعجزه ي عشق جنگل سرد و زمستاني جانهاي خفته را به بهاري شكوهمند و سبز پيوند مي دهد و باز صداي گامهاي الهه ي عشق در سكوت پرهياهوي پس كوچه هاي پهرمان مي پيچد و تا همكيشه به يادگار مي ماند.
وحكايت انگونه آغاز مي شود كه در گذر آرام لحظه ها وجود بيقراري قطره قطره ذوب مي شود و در جام هستي فرو مي ريزد .نا خواسته سفري آغاز مي شود،بي علت دل به سويي به پرواز در مي ايد و درجايي در عمق غربت فرود مي آيد و آرامش مي يابد .
حادثه اي كه حتي تصورش ناممكن مي نمايد به وقوع مي پيوندد و شعر سفر جاودانه مي شود .
غريبه اي نا آشنا با دل و جاني آزرده آشنا مي گردد،شيشه عمر اندوه با گرمي آبي نگاهي ذوب مي شود و مجنوني آواره ي بيابانها مي گردد و تا در جايي در عمق درياي آبي عشق به آرامش ابدي دست يابد .
با اين همه او هنوز سرگردان است و در سفري بي بازگشت جاده هاي شهر عشق را مي پيمايد .و تو اي آشنا اگر روزي در پس كوچه هاي اين شهر تب آلود به غريبه اي سرگردان با دوچشم دريايي رسيدي نشان كوي دوست را به صداقت نگاه و غربت دل عاشقش پيشكش كن كه او مسافر است كه از فرسنگها دورتر از اينجا به قصد رسيدن به قصر روياهايش با كوله اي از غربت و اندوه به شهر شما سفر كرده است،اورا بشناس ودرياب...